تبليغاتX
ویرانه سرا - وبلاگ شخصی سجاد بنام - من می خواهم سرم را بر باد دهم... !
آخیش...! دلم برای این صفحه ی بلاگفا تنگ شده بود، برای نوشتن و خالی کردن بخشی از دردهای روزانه ام... برای خاکسپاری بخشی از رنج ناشی از بغضهایی که صبح و ظهر باید گوشه ی دلم آنها را قایم کنم تا شب هم با بی رمقی تمام، آنها را و البته آن هم فقط بخشی از آنها را با هزار کنایه و استعاره به حافظه ی این صفحات سفید بسپارم... حافظه ی مشکوک اینترنت...
به من حق بدهید... وقتی انسان را با این همه فهم و درک و شرافت ِ ذاتی، ترسو و جیره خوار ببینیم، دیگر نباید به حافظه ی اینترنت اعتماد کرد! البته نمی دانم، به هر حال شاید آن هم برای بقایش و حیاتش به غول جیبان محتاج شده است... برای اینترنت هم وقتی سخن از "بقا" پیش می آید دیگر فرقی نمی کند این غول جیب کی باشد و چه؟! هر کجای گردونه و هر زمان گذر این تاریخ تکراری...  حاکم یا محکوم، خادم یا مخدوم، قاتل یا مقتول، شاه یا...، ساواک یا...(!) مهم این است که در ازای کارش موقع تسویه حساب، جیره اش را بگیرد و برود پی حیاتش... آری، انتظار بیهوده ایست؛ وقتی انسان، انسانیّت را به بهای هیچ فراموش می کند، اینترنت را چه به حقوق انسانی؟! چه به آزادی؟ چه به عدالت؟ و چه به مقاومت؟ او هم پایش به زنجیر نان شب خویش است!!

من هم خوب می دانم که نمی دانم چه می خواهم بگویم! شاید چون اینجا حرفی برای گفتن ندارم، من باید حرفم را آنجا بزنم که تن حاکم ظالم هر گوشه ی این کره ی خاکی به حرفم بلرزد و  بلغزد صندلی اش شاید! نه جایی که قرار است او به ریش پدرم بخندد و به اشک مادرم...  شاید "کاظم" راست می گفت؛ وبلاگ نویسی استمناء دسته جمعی است! حرف را باید در میدان مبارزه زد. 

اما نه، خیالی نیست، من تصمیمم را گرفتم... می خواهم به تعبیر پدرم، سرم را بر باد دهم اما دروغ نگویم، ریاکار نباشم، اینقدر حرفهایم را در گلویم خفه نکنم، می خواهم زنده باشم، حتی اگر بمیرم!! می خواهم هر جا که می توانم حرفم را بزنم، وبلاگ باشد یا نشریه، میدان دانشگاه باشد یا قبرستان... آن قدر تمرین گفتن می کنم تا روزی که به آن حاکمان ظالم رسیدم آنقدر فریاد بزنم تا پرده ی گوشش پاره شود!!!

+ نوشته شده توسط سجاد بنام در چهارشنبه 14 اسفند1387 و ساعت |